http://mahdizare.persiangig.com/image/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%20%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%88%D8%AF.jpg

در این سلسله مقاله سعی می كنیم در ابتدا از جنبه های مختلف و به طور كلی به عرفان های نوظهور و كاذب نگاهی بیندازیم. سپس با جزئیات بیشتر و به صورت موردی این عرفان ها را بررسی می كنیم. این مقاله را از دست ندهید.
«وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ »
(چون كسانى مباشید كه خدا را فراموش كردند و او [نیز] آنان را دچار خودفراموشى كرد؛ آنان همان نافرمانانند.)
یکی از نیازهای فطری بشر، حق جویی و حقیقت طلبی است. بشر، در این مسیر، برای خدایابی و تأمین این معرفت، همیشه کوشیده است. عوامل متعددی باعث شده است بر عطش معنوی جامعه بشری امروز افزوده شود. هم اکنون ده ها فرقه و ایین های مدعی عرفان و معنویت خرد و کلان، در سطح کشور ما در حال فعالیت و عضوگیری هستند.
بسیاری از اوقات، حق و باطل به هم درآمیخته اند و اهل باطل، هرگز رفتار یا اندیشه باطل خود را به صورت آشکار ارائه نمی دهند. بر این اساس، بسیاری از این ایین های عرفانی دروغین، سخنان نغز نیز دارند و اغلب بزرگان آن ها افرادی اندیشورند که سخنان خود را در قالبی زیبا ارائه می دهند. همین مسأله موجب گمراهی و انحراف بسیاری از افراد می شود.
بشریت در دنیای منهای معنویت امروز، با عقل مدرن خویش، به کدامین سوی روی آورده است؟ انسان پست مدرن عطشهای روحی و گرایشهای فطری خود را چگونه پاسخ می گوید؟ اساسا تعالیم باطنی بشر پسامدرن، تا چه اندازه با تعالیم وحیانی همخوانی دارد؟
گویا بشر تلخ‌کام از پیامدهای هویت سوز مدرنیسم و پسامدرنیسم حاضر به رها کردن خود بنیادی انسانیت‌سوز نیست. اگر روزگاری با مدد عقل جزیی‌نگر، خود بنیادی بی‌بنیاد را سراپا نگه داشته بود، امروز دست به دامان عرفان‌های بی‌ریشه و دروغینی شده که هویت‌بخش نبوده و به سرگشتگی انسان پسامدرن دامن می‌زند.
بازگشت انسان مدرن به معنویت، فارغ از جنس و نسبت آن با شریعت، همان قدر شتابزده و پرشتاب است که ترک و دوری‌گزینی انسان عصر روشنگری از آن. هر آنچه امروز زیر تابلوی معنویت، ماورا و متافیزیک عرضه شود، بی‌تردید پرکشش و پرمخاطب است؛ چه سر در چاه طبیعت‌گرایی افراطی (ناتورالیسم) و عرفان‌های باستانی و بودیسم و هندوئیسم و سرخ‌پوستی و تعالیمی چون «یوگا» و «ذن» نهد و چه قدم در کوره راه شیطان‌پرستی و کابالیسم(تصوف یهودی) و بنیادگرایی مسیحی و سبک‌های نوین «مدیتیشن»(تمرکز کردن بر قوای باطنی که به حالتی شبیه به خلصه می‌انجامد) و «ریلکسیشن» (تعادل روحی پیدا کردن).
شاهد آنکه آمارهای رسمی ایالات متحده از افزایش فرقه‌های نوظهور و رنگارنگ مذهبی تا پایان جنگ سرد به ۲۵۰۰ مورد حکایت دارند که عموما شخص محور هستند.

http://mahdizare.persiangig.com/image/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%20%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%88%D8%AF.jpg

در این سلسله مقاله سعی می كنیم در ابتدا از جنبه های مختلف و به طور كلی به عرفان های نوظهور و كاذب نگاهی بیندازیم. سپس با جزئیات بیشتر و به صورت موردی این عرفان ها را بررسی می كنیم. این مقاله را از دست ندهید.
«وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ »
(چون كسانى مباشید كه خدا را فراموش كردند و او [نیز] آنان را دچار خودفراموشى كرد؛ آنان همان نافرمانانند.)
یکی از نیازهای فطری بشر، حق جویی و حقیقت طلبی است. بشر، در این مسیر، برای خدایابی و تأمین این معرفت، همیشه کوشیده است. عوامل متعددی باعث شده است بر عطش معنوی جامعه بشری امروز افزوده شود. هم اکنون ده ها فرقه و ایین های مدعی عرفان و معنویت خرد و کلان، در سطح کشور ما در حال فعالیت و عضوگیری هستند.
بسیاری از اوقات، حق و باطل به هم درآمیخته اند و اهل باطل، هرگز رفتار یا اندیشه باطل خود را به صورت آشکار ارائه نمی دهند. بر این اساس، بسیاری از این ایین های عرفانی دروغین، سخنان نغز نیز دارند و اغلب بزرگان آن ها افرادی اندیشورند که سخنان خود را در قالبی زیبا ارائه می دهند. همین مسأله موجب گمراهی و انحراف بسیاری از افراد می شود.
بشریت در دنیای منهای معنویت امروز، با عقل مدرن خویش، به کدامین سوی روی آورده است؟ انسان پست مدرن عطشهای روحی و گرایشهای فطری خود را چگونه پاسخ می گوید؟ اساسا تعالیم باطنی بشر پسامدرن، تا چه اندازه با تعالیم وحیانی همخوانی دارد؟
گویا بشر تلخ‌کام از پیامدهای هویت سوز مدرنیسم و پسامدرنیسم حاضر به رها کردن خود بنیادی انسانیت‌سوز نیست. اگر روزگاری با مدد عقل جزیی‌نگر، خود بنیادی بی‌بنیاد را سراپا نگه داشته بود، امروز دست به دامان عرفان‌های بی‌ریشه و دروغینی شده که هویت‌بخش نبوده و به سرگشتگی انسان پسامدرن دامن می‌زند.
بازگشت انسان مدرن به معنویت، فارغ از جنس و نسبت آن با شریعت، همان قدر شتابزده و پرشتاب است که ترک و دوری‌گزینی انسان عصر روشنگری از آن. هر آنچه امروز زیر تابلوی معنویت، ماورا و متافیزیک عرضه شود، بی‌تردید پرکشش و پرمخاطب است؛ چه سر در چاه طبیعت‌گرایی افراطی (ناتورالیسم) و عرفان‌های باستانی و بودیسم و هندوئیسم و سرخ‌پوستی و تعالیمی چون «یوگا» و «ذن» نهد و چه قدم در کوره راه شیطان‌پرستی و کابالیسم(تصوف یهودی) و بنیادگرایی مسیحی و سبک‌های نوین «مدیتیشن»(تمرکز کردن بر قوای باطنی که به حالتی شبیه به خلصه می‌انجامد) و «ریلکسیشن» (تعادل روحی پیدا کردن).
شاهد آنکه آمارهای رسمی ایالات متحده از افزایش فرقه‌های نوظهور و رنگارنگ مذهبی تا پایان جنگ سرد به ۲۵۰۰ مورد حکایت دارند که عموما شخص محور هستند.
در طول 50 سال اخیر تعداد پیامبران و ادیانی که ظهور کرده‌اند، شاید بیش از ادیان طول تاریخ شوند.
در کارزار فرهنگی نیز حضور و ظهور عرفان‌های پست مدرن موثر و روشن است. مخاطب امروز سینما کم‌تر قهرمانی را می‌بیند که نشانی از تجهیز به جنگ افزارها و بهره‌مندی از بازوان ستبر داشته باشد؛ بلکه قدرت و تمرکز فکر و اتکا به جادو و سحر و ابزار متافیزیکی است که چشم و ذهن مخاطب را پر می‌کند. التقاط این آیین‌ها، آنگاه بیش از پیش رخ می‌نماید که با دست اندازی به آموزه‌های ادیان توحیدی و تحریف و تبدیل آنها، سبک‌های به اصطلاح معنوی را اختراع کرده‌اند که در تعالیم «شوالیه‌های معبد»، «شوالیه‌های اورشلیم»، «روزن کروتس» (برادران صلیب گلگون) ردپای مسیحیت و در فرقه‌هایی عرفانی چون «کابالا» نمونه‌هایی برگرفته از تعالیم یهودیت مشهود است. ستارگان این تولیدات نیز از بیان اعتقاد و عضویت رسمی خویش در آیین‌های انحرافی ابایی ندارند. «برتینی اسپیرز»، «پاریس هیلتون»، «دمی مور»، «مدونا» و ده‌ها چهره سرشناس دیگر عرصه سینما و ورزش، پیوسته خود را کابالیست می‌نامند و در آیین‌های رسمی و غیر رسمی این فرقه انحرافی شرکت می‌جویند.
در عرصه ادبیات، اسطوره‌های رمان‌های پرفروش، زمان، مکان و حوادث را به تسخیر خود در می‌آورند و از قضا چون دیگر ساحران و جادوگران، زشت رو و کوژپشت نیستند که در قامت نوجوانی خوش‌سیما و با شخصیتی جذاب به نام «هری پاتر» تغییر تصور موجود از این جماعت را پی‌گیری می‌کند.
پدیده‌ عرفان‌های پست مدرن ( نو ظهور ) تنها به خرده فرهنگ‌ها، مرام‌ها و فرقه‌هایی با پیروان معدود اکتفا ننموده، قدم در سلطه سیاسی و فرهنگی جهان گذاشته است. حمایت فرقه مسیحیان پروتستان انجیلی از بوش پسر در قالب محافظه‌کاری و سوء‌استفاده از اعتقادات و باورهای پاک به ظهور و صلح‌گستری موعود برای توجیه لشکرکشی و قتل عام ملت‌های زیر سلطه، از این زاویه قابل تحلیل است.
تحفه‌های پست مدرنیسم فقط ارزانی مردمان مغرب زمین نشده است؛ که مشرقیان به ویژه ساکنان شرق اسلامی نیز از آن بی‌نصیب نمانده‌اند؛ هر چند جهان اسلام از معنویت نابی که برآمده از شریعتی جامع است، بهره‌ دارد و هیچ‌گاه مانند دنیای غرب از آن فاصله نگرفت تا امروز نیازمند بازگشت به آن باشد و راه انحراف پوید.
چرایی راهیابی باطن‌گرایی جدید غرب به شرق اسلامی، بیش از آنکه مرهون زبان و سبک جدید ارایه آن از سوی غربیان باشد، به فقدان زبان نو در ارایه معارف ناب عرفانی باز می‌گردد.
در عرصه ادبیات، اسطوره‌های رمان‌های پرفروش، زمان، مکان و حوادث را به تسخیر خود در می‌آورند و از قضا چون دیگر ساحران و جادوگران، زشت رو و کوژپشت نیستند که در قامت نوجوانی خوش‌سیما و با شخصیتی جذاب به نام «هری پاتر» تغییر تصور موجود از این جماعت را پی‌گیری می‌کند.امروزه با همه بهره‌مندی مسلمانان از ذخایری ارزشمند، این دیگرانند که کالای بدلین را به نام عرفان و معنویت‌ جا می‌زنند؛ دیگرانی که پیوسته همه بیماری‌های مزمن انسان غربی را در پیکره انسان شرقی مسلمان جست‌وجو می‌کنند و نسخه‌هایی عمومی می‌پیچند؛ دیگرانی که آگاهانه بر تفاوت آشکار مسیحیت تحریف شده و اسلام ناب چشم می‌بندند و ماهیت خدامحور عرفان اسلامی را از ابداعات باطن‌گرای انسان محور غربی باز نمی‌شناسند که؛
دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه
هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا؟
عرفان های نوظهور، جریانی هستند كه ۴ دهه از عمرشان می گذرد. قصه این عرفان های دروغین از آنجا شروع می شود كه پس از كنار گذاشتن دین و اعتقادات مذهبی در غرب، بحران معنویت بنیاد تمدن غرب را متزلزل كرد و زندگی به سبك غربی برای مردم غیرقابل تحمل شد.
در پی این بحران های معنوی و معرفتی جنبش های دانشجویی در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ آمریكا و اروپا را فراگرفت. این امر باعث شد تمدن غرب در صدد ترمیم خودش برآید.
این پدیده اكنون در كشورهای دیگر نیز مانند كشور ما كه از اصالت دینی و فرهنگی برخوردار است به معضلی تبدیل شده و اقشار زیادی را گمراه كرده است.

سه رویكرد
 

برای تحلیل این‌ ادیان نوین می‌توان، 3 رویکرد را نام برد.
رویکرد توهم توطئه‌ یکی از اینها است. به این نحو که این توهم را داشته باشیم که همه این ادیان را استکبار جهانی ایجاد کرده تا با انقلاب اسلامی به مبارزه بپردازد. هرچند ممکن است شواهدی همه وجود داشته باشد اما اشکالاتی هم دارد. از جمله اینکه تنها 3 دهه از عمر انقلاب می‌گذرد، اما بنا به گفته گاردون میلتون و ایرین بارکر، پیدایش دین‌های جدید به حدود 60 سال پیش بازمی‌گردد.
دیدگاه ساده‌انگارانه، دومین رویکرد تحلیل پیرامون عرفان‌ها و دین‌های نوظهور است. برخی معتقدند که بشر در عصر بحران معنویت به این جنبش‌های معنوی نوین برای پاسخ گرفتن نیازهای امروز نیاز دارد.
این دیدگاه هم اشکالات اساسی دارد. هم اكنون در غرب که دولت و نظریات سکولار است و با دین کاری ندارند، آنجا هم نهضت‌های مردمی و کانون‌های قانونی برای جلوگیری از شکل‌گیری این فرقه‌ها ایجاد شده است.
دیدگاه کاوش‌گرانه تحلیل سوم است که تنها دلایل علمی را قبول می‌کند. تبلیغ خیرخواهی و اندیشه‌های نیک پذیرفته است، اما اگر شاهدی براندیشه‌های نیک نباشد، بلکه تبلیغ خلاف شود، نمی‌توان آن را تبلیغ کرد.
وقتی معنویت‌های نوظهور در قلمرو جهانی را با پارادایم‌های علمی مطالعه می‌کنیم، در می‌یابیم که گرایش به معنویت یک گرایش اصیل است که غالب جامعه انسانی متوجه این موضوع شده است که بدون دین و موقت نمی‌تواند زندگی کند.

عرفان
 

عرفان و یا در حقیقت عرفان به الله، به معنای شناخت خداوند است. عرفان سیر معنوی و روحانی است كه انسان را از مرتبه كنونی به مراتب عالی‌تر و رابطه نزدیك‌تر با خداوند می‌ رساند و او را در دانایی و عشق و قدرت بی‌كران محو می‌سازد. به تعبیر قرآن انسان را در مراتبی نظیر "افق مبین" و از آن هم بالاتر به "قاب قوسین" و "او ادنی" سیر می‌دهد.
واژه های عرفان و معرفت، از نظر لغوی به معنای «شناختن» می ¬باشند؛ اما در اصطلاح متفاوتند. «معرفت»، هر نوع شناختی را شامل می¬ شود؛ اما «عرفان»، شناخت ویژه ¬ای است که از راه شهود درونی و دریافت باطنی حاصل می¬ شود. البته شناخت ¬های شهودی فراوانند؛ ولی همگی عرفان نیستند.
در عرفان اسلامی برخلاف عرفان‌های پسامدرن، «معرفت» مهم‌ترین ركن عرفان است. عقل بشری با اتصال یافتن به عقل فعال می‌تواند نور حقیقت را شهود كند و خود را در وادی سلوك قرار دهد. حقیقت چیزی نیست كه عقل بشری آن را تولید كند بلكه عقل بشری تنها می‌تواند آن را كشف كند. معرفت شهودی، حصولی و اكتسابی نیست بلكه حضوری و ذوقی است و بیشتر یافتنی است تا فهمیدنی؛ یعنی این‌گونه از معرفت با خواندن و نوشتن حاصل نمی‌شود بلكه حقیقتی است كه در عالم حضور دارد و سالك می‌باید با سلوك خود بدان برسد. عرفای اسلامی به خوبی واژه «كشف» را برای این‌گونه از معرفت به كار برده‌اند. در واقع علم لدّنی و شهودی، علمی است كه در ظاهر عالم هویدا نیست و در باطن عالم وجود دارد و بنابراین رسیدن به آن، به معنی «كشف‌كردن» آن است؛ كشفی كه قابل عرضه به دیگران نیست و به همین دلیل بسیاری به مخالفت با آن می‌پردازند.
معرفت صوفیه، معرفت ذوقی است و آنكه با چشم ذوق در اشیا و احوال عالم نظر می‌كند، ملاك قبولش تسلیم قلب است نه تصدیق عقل و كشف و شهود و الهام و اشراق نزد وی بیشتر مقبول است تا برهان و قیاس و استدلال و استقرا. صوفی در پیچ و خم كوچه‌های تنگ و باریك عقل و استدلال گم و حیران نمی‌شود. حصول این ملكه ذوق البته محتاج ریاضت و سلوك است و بی‌طی آن مرحله، دل را قابلیت مشاهده انوار دست نمی‌دهد. یقینی كه از این طریق به‌دست می‌آید، به مراتب قطعی‌تر و جازم‌تر از یقینی است كه از علم اهل قال حاصل می‌شود. از این رو صوفی خدا را اثبات نمی‌كند؛ آن را احساس می‌كند.
در شناخت عرفانی، مرز میان سوژه و ابژه در هم می‌ریزد و اساسا رسیدن به شناخت در گرو رسیدن به مقامی است که در لسان عرفا به مقام «جمع» یا «محو» معروف است. در معرفت‌شناسی شهودی، اساسا نمی‌توان تفكیكی میان سوژه و ابژه قائل شد. فاعل شناسا نمی‌تواند خود را به مثابه امری شناساگر به موضوع شناسایی تحمیل كند و آن را مورد شناخت قرار دهد. در واقع فاصله میان سوژه و ابژه در معرفت‌شناسی شهودی از میان می‌رود و شناخت در گرو پیوند این‌دو است. از طرفی انسان در مقام فاعل شناسای نهایی نیست بلكه در مرتبه‌ای بالاتر از وی، عقلی وجود دارد كه منبع افاضه فیض به او است.
بنابراین اگر شناختی نیز صورت می‌گیرد به واسطه همین منبع است. معنای عقل فعال در میان حكمای مسلمان نیز به همین معنی است. عقل فعال به دلیل اینكه از منبع اصلی معرفت منفصل نیست، می‌تواند به معرفت حقیقی برسد و بدین ترتیب در صورت نبودن چنین اتصالی، از سوژگی خارج شده و دچار آگاهی كاذبی خواهد شد كه صوفیه آن را در قالب مفهوم «حجاب» شرح می‌دهند. عارف در حالت اتحاد با خداوند به عنوان مركز معرفت، به حالت هوشیارانه‌ای می‌رسد كه نقطه اوج معرفت است. در واقع آنچه «فنا» نامیده می‌شود، به عبارتی یک مرحله از شناخت نیز هست. بنابراین ما، به ازای هر یک از مراحل مختلف در این رویکرد، دارای مراتب مختلف شناخت نیز هستیم. در همین جاست که شناخت در معرفت‌شناسی شهودی دارای مراتب مختلفی خواهد بود.
ذکر این نکته نیز از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است که وجود مراتب مختلف معرفت در معرفت‌شناسی شهودی - با عنایت به این نکته که تمامی آنها از اعتبار برخوردارند - دلیل بر تکثر صور شناختی نخواهد بود زیرا مراتب گوناگون معرفت -همگی - مراتبی از یک سیر صعودی واحدند که از مراحل پایین شناخت به مراحل بالای آن می‌رسند و چنین صعودی در ادبیات عرفانی ما، دقیقا با مسئله حالات و مقامات و نیز قوس صعودی و قوس نزولی مرتبط است.
«قوسین» در آیه معروف «فَكانَ قابَ قُوسَیْنِ اَو اَدْنی...» به معنای فاصله 2كمان بوده و در توصیف فاصله پیامبر(ص) با جایگاه الهی در شب معراج به كار رفته است. گفته‌اند كه «قابَ» اشاره به دایره وجوب و امكان و «قوسین» اشاره به این دو دایره است. چون سالك قدم از مقام هستی بیرون نهد و فانی شود، در وجود حق منطوی می‌شود و دایره امكان، به دایره وجود قرب یافته و وجوب و امكان یكی می‌شود.
به زعم عرفا و به‌ویژه قائلان به حکمت نوریه، در معرفت شهودی آدمی می‌باید شعاع نوری را طی کند و به مرکز وجود برسد؛ زیرا تمامی شعاع‌های نور متصل به یک مرکزند. شکل‌گیری تکثر، متعلق به مراتب اولیه شناخت (یقین اولیه) است اما در نهایت راه، به وحدت در شناخت می‌رسیم. در واقع تکثر صور شناختی در معرفت‌شناسی شهودی، امری است كه در عین اعتبار شناخت‌های متفاوت، نسبیتی را بر آن تحمیل نمی‌كند. بنابراین حتی در مورد شناخت عینی‌ترین امور در معرفت‌شناسی شهودی نیز می‌توان از راه‌های غیر متعارف شناخت سخن به میان آورد. به جرات می‌توان ادعا کرد که به اعتقاد بسیاری از افرادی که به شناخت شهودی رسیده‌اند، حتی بدیهی‌ترین قوانین علوم دقیقه نیز تابعیت خود را از قوانین عام و جهانشمول از دست می‌دهند و تابع منطق دیگری خواهند بود.
بنابراین اگر مقدمه علم حصولی منطق باشد، مقدمه علم حضوری را می‌توان تهذیب و تزكیه نفس دانست. سهروردی هم بعد از اولویت قائل‌شدن برای كشف حضوری در مقابل منطق، رسیدن به قله معرفت را تنها مختص كسانی می‌داند كه از تابش انوار ملكوت برخوردار شده باشند.
محی‌الدین ابن عربی در باب كیفیت علمی كه از عالم غیب بر دل مومن می‌تابد، می‌آورد: «با نزول تجلیات بر قلب انسان، پرده‌های غیب از پیش چشم به كناری می‌رود و سالك، عالم غیب و ملكوت را همچون عالم شهادت، ظاهر و بارز می‌یابد و حتی عالم ظاهر را رنگی دیگر می‌بخشد و جلوه‌های تازه تری از آن را می‌نمایاند».
تكثری كه عارفان بدان قائلند ( از جمله در اندیشه‌های عزیزالدین نسفی نیز چنین است) مربوط به مراحل اولیه شناخت است و در نهایت، معرفت‌شناسی عرفا گونه‌ای از وحدت را در هستی تجربه می‌كند. اساسا وقتی كه معرفت، خصلتی سلسله‌مراتبی می‌یابد، هر مرتبه از شناخت نمی‌تواند مدعی فهم نهایی باشد و بنابراین در هر مرحله، سالك می‌داند كه تجربه‌ای فراتر از این عالم خواهد داشت كه با این مرحله و مرحله قبل متفاوت خواهد بود. ادراكات هر شخص در معرفت‌شناسی عرفانی، بسته به مقام و مرتبتی كه وی در آن است، متفاوت خواهد بود؛ بنابراین عارفانی كه به مرحله آگاهی از این تكثر در عین وحدت (تكثر در اینكه هر جزء عالم به گونه‌ای خدای خود را می‌خواند و وحدت در اینكه به‌هرحال همگی تعظیم خدای كنند) رسیده‌اند، همواره نوعی از تساهل را در شناخت‌شناسی خود قائل بوده‌اند.
با این حال، اگر تعمق صورت گیرد، چنین نسبیتی تنها محدود به مراحل اولیه سلوك است و سالك بعد از رسیدن به مقام اتحاد به شناختی مطلق دست می‌یابد.
بنابراین باید گفت اینكه در برخی پژوهش‌ها، از عرفان اسلامی، پلورالیسم غربی و نسبیت‌گرایی استنباط شده است، بسیار سطحی نگرانه به نظر می‌رسد. آنچه در عرفان اسلامی باعث عدم صحت این رأی است، پایبندی و تقیدی است كه به‌هرحال این سنت به شریعت دارد. در بالا گفتیم كه عرفان اسلامی به دیده تساهل به عالم نگاه می‌كند؛ از طرفی چون همگی مظهر جمال اویند و از طرف دیگر، رعایت تساهل در شناخت بدین سبب است كه شناخت مبتنی بر معرفت الله است و هیچ كس نمی‌تواند خدای را چنان كه در ذات هست بشناسد.
اساسی‌ترین نكته دربارة عرفان شكوفایی استعدادهای معرفتی درون است كه اگر به درستی فعال شود انسان را به اوجی می‌رساند كه هیچ موجود دیگری به آن راه ندارد و به معراجی می‌برد كه حضرت جبرئیل هم در آن عرصه پر بریزد. چون دل علاوه بر شناخت و معرفت، كانون عواطف و هیجانات هم است، عرفان ظرفیت بالایی در ایجاد عواطف و هیجانات گوناگون دارد. كه البته معمولاً هیجانات مثبت مثل امید، شادمانی، عشق و آرامش را به دنبال می‌آورد و صد البته جریان‌های گوناگون و مكاتب متنوع معنویت‌گرا در سطوح متفاوتی این احساسات را پدید می‌آورند.
بنابراین عرفان نوعی نگرش باطن‌گرا (معنوی) به عالم و آدم است كه بر دل و دریافت‌های درونی تكیه دارد و هیجانات زیادی ایجاد می‌كند.
با این تعریف سنت‌های ساحری سرخ پوستی نیز معنوی و از نوع عرفانی به شمار می‌آیند، همانطور كه دین حنیف حضرت ابراهیم علیه السلام عرفان شمرده می‌شود. در این روزگار كه عرفان‌های كاذب رواج گسترده‌ای در دنیا پیدا كرده‌اند، بهتر است كه تعریفی فراگیر از عرفان ارائه دهیم و سپس معیارها و شاخص‌های تمایز عرفان راستین از عرفان‌های كاذب را تبیین كنیم.
عرفان، عبارت است از «شناخت شهودی و باطنی خدای متعال، اسماء، صفات و افعال او»؛ به همین دلیل، شناخت عرفانی با شناخت عقلی متفاوت است. شناخت عرفانی، از سنخ مفاهیم و الفاظ و صورت¬های ذهنی نیست؛ بلکه از سنخ یافتن و دریافتن است. البته چنین دریافتی به آسانی برای هر کسی به دست نمی¬ اید. برای رسیدن به چنین درکی، نیازمند پیمودن مراحل و انجام ریاضت¬ ها و تمرین¬ های معنوی خاصی هستیم. این تمرین ¬های معنوی و شیوه¬ های سیر و سلوک، با عنوان «عرفان عملی» شناخته می ¬شوند؛ البته در یک اصطلاح دیگر، عرفان عملی به پیمودنِ عملی این مراحل گفته می شود. یعنی به کار و شیوه کسی که برای رسیدن به شناخت شهودی خداوند، اسماء، صفات و افعال او، عملاً مشغول سیر و سلوک است، «عرفان عملی» گفته می¬ شود. در عرفان عملی، سخن از این است که سالک برای آن که به مقام شهود همه جانبه توحید برسد، چه وظایفی در قبال خودش، جهان و خدا دارد. از چه نقطه ¬ای باید آغاز کند و چه مراحل و منازل و مقاماتی را باید سپری نماید. در هر منزلی، چه حالاتی برای او پدید می ¬اید و آفات و آسیب¬ های هر منزل و مقام چیست و راه مبارزه با آن آفات کدام است.
عرفان عملی بسیار شبیه علم اخلاق است و تفاوت¬ های اندکی با هم دارند. به تعبیر بهتر، عرفان عملی را می ¬توان نوعی از اخلاق دانست که بعضاً با عنوان «اخلاق عرفانی» - مقابل «اخلاق فلسفی» و «اخلاق نقلی»- نامیده می¬ شود. ویژگی ممتاز آن نسبت به دیگر تحقیقات اخلاقی این است که تکامل وجودی انسان را فقط در سعه عرضی آن نمی¬ داند؛ بلکه انسان را افزون بر سعه وجودی عرضی، دارای سعه وجودی طولی هم می ¬داند و مدعی است راه تکامل طولی انسان را در اختیار او قرار می¬دهد و او را از مرتبه نباتی و حیوانی، به مرحله انسانی و ملکی و الهی می¬ رساند. به همین دلیل در اخلاق نقلی و عقلی، لزوماً برای اخلاقی شدن فرد، یک سیر منطقی و مترتب بر هم وجود ندارد؛ اما در اخلاق عرفانی با رتبه بندی و مرحله بندی خاصی رو به رو هستیم.کتاب منازل السائرین، نوشته خواجه عبدالله انصاری(396-481ق) از مشهورترین کتاب ¬های عرفان عملی یا اخلاق عرفانی است.
ادراک شهودی، ادراکی شخصی است و به هیچ وجه نمی¬ توان آن را عیناً به دیگران منتقل کرد. فقط می¬ توان از قالب الفاظ و صورت¬ های ذهنی استفاده کرده، تصویری از آن را برای دیگران به دست داد. چنین کاری را به یک معنا عرفان نظری می¬ گویند؛ بنابراین عرفان نظری، عبارت است از: «گرفتن علم حصولی از علم حضوری و ریختن علم حضوری و شهود باطنی در قالب الفاظ و مفاهیم ذهنی».
در مراحل اولیه رشدِ عرفان و در قرون نخستین پیدایش آن، عرفان بیشتر در قالب همان چیزی رواج داشت که از آن، به عرفان عملی تعبیر می -کنیم؛ اما این علم نیز به دلایل خاصی رفته رفته حالت نظری یافت و در جایگاه علمی که نگاه خاصی به جهان، انسان و خدا دارد، در عرض فلسفه و کلام، یک نظام فکری و نظری ویژه را ارائه داد؛ به همین دلیل، در عرفان نظری از هستی، خدا، انسان و سرنوشت نهایی انسان بحث می¬ شود.
ممکن است گفته شود اصطلاح عرفان، اصطلاحی مقدس است و شایسته نیست آن را دربارة هر نحله و مکتبی که به گونه ¬ای از مسائل ماورایی یا قدرت های فوق طبیعی سخن می¬ گوید، به کار ببریم. البته این، سخنِ درستی است که امروز در جامعه ما و در عرف زبانی بسیاری از ایرانیان، «عرفان» و «عارف» واژه¬ هایی مقدس و محترمند و نمی¬ توان هر فرد یا گروهی را به آن ها متصف کرد؛ اما اولاً، این واژه در عرف علمی -اعم از عرفان حقیقی و کاذب- است و ثانیاً، ممکن است به خودی خود واژه¬ای مقدس باشد؛ ولی بعداً به دلیل پیدایش بدل ¬هایی برای آن، دربارة نمونه¬ های بدلی و تقلبی نیز به کار رفته است. به همین دلیل واژه «عرفان» طیف وسیعی از معانی و رویکردها را شامل می -شود؛ از عرفان منهای خدا گرفته تا عرفان دینی و الهی. بر این اساس، می¬ توان رویکردهای مادی و دنیایی به عرفان را نیز نوعی از عرفان دانسته و بی¬ دغدغه این اصطلاح را درباره آن ها به کار گرفت؛ همان طور که واژه دین نیز گاهی درباره مکاتب و جریان¬ هایی به کار می رود که همچون مکتب مارکسیسم، شاخصه بارز آن ها دین ستیزی است. همچنین به تعبیر قرآن، مرام و مسلک کافران و مخالفان پیامبر نیز «دین» نامیده می¬ شود: «لکم دینُکم و لِی دین».

موضوع عرفان
 

موضوع عرفان دو حیطه دارد موضوع اصلی آن شناخت امر قدسی است. امر قدسی همان چیزی است كه جهان را از مادیت صرف بیرون می آورد و نوعی بطن و معنا به آن می دهد و می توان نام های مختلفی مانند خدا، حق و... برای آن مد نظر داشت. یك موضوع عمده عرفان شناخت امر قدسی است كه جهان از آن معنا می گیرد. موضوع دیگر عرفان، خود جهان است كه این جهان را چگونه می توان بهتر شناخت؛ در ارتباط با حق و امر قدسی یا بریده از آن یا این كه اینها را در پیوند با هم می بینیم. بنابراین موضوع عرفان درك امر قدسی از طریق جهان موجود است، یعنی اگر ما از طریق جهان مادی و با ابزار دل به حقیقت امر قدسی رسیدیم، به آن عرفان گفته می شود. بنابراین عرفان موضوع بسیار مهمی دارد و یكی از مقدس ترین موضوعاتی است كه بشر در طول تاریخ همیشه به دنبال آن بوده است و آن این است كه حقیقت این جهان چیست، از كجا آمده و به كجا خواهد رفت؟ در اینجا عرفان از جهت های متفاوت با علم، فلسفه و دین درگیر می شود. در حالی كه عرفان هیچ كدام از اینها نیست اما در عین حال این سه مورد را می تواند در خودش جای دهد.
گرایش انسان به عرفان از كجا ناشی می‌شود؟
عرفا، همه یافته‌های خود را با همه عمقی كه دارد، یك حقیقتی می‌دانند كه هم‌اكنون به حقیقت پیوسته است. در واقع، واقعیتی است كه هم‌اكنون وجود دارد، فقط ما افراد عادی در حجاب و اوهام و مسائل دنیوی غرق شده و از آن غافل هستیم، این واقعیت، همان‌ وجود و حقیقت عالم، یك حقیقت اصیل و نامتناهی است. همه پدیده‌های دیگر، نمودی از حقیقت اصیل و یگانه هستند، كه همان افق وحدت وجود است. عرفا اعتقاد دارند كه باید این حقیقت را شناخت.
چرا گرایش به عرفان هست به دلیل اینكه ما در این واقعیت زندگی می‌كنیم، چیزی است كه در حال حاضر وجود دارد، در حقیقت فاصله بین ما و خدا نیست، ما با تمام وجودمان و روح‌مان به آن اصل متعالی گرایش داریم. هم‌اكنون با او و فانی در او هستیم. استیس، یكی از محققان حوزه عرفان می‌گوید: حرف عرفا را اگرچه نمی‌شود درك كرد و برای رسیدن به معنای حرف آنان باید زحمات فراوانی را متحمل شویم، اما همه ما، با این حرف‌ها احساس همدلی داریم. هنگامی كه با یك عارف برخورد كنیم، احساس همدلی می‌كنیم، زیرا حقیقت انسان، همانی است كه عارف می‌گوید. ما پرتوی از روح خدا و نور خدا هستیم، حقیقت عرفان همین است.
اولین و مهمترین علت پیدایش و گسترش معنویت‌های نوظهور این است كه همه انسان ها فطرتی الاهی دارند كه همواره آنها را به سوی خداوند فرامی خواند و این صدایی است كه هیچ گاه خاموش نمی شود و نوری است كه فروغ آن افول نمی كند و "لاتبدیل لخلق الله". فطرت همان بعد ملكوتی و روحانی انسان است كه در عالم الست و در محضر ربوبی بوده و او را به روشنی شناخته است. عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) می‌پرسد: كدام فطرت است كه آیه شریفه "فطرة الله التی فطر الناس علیها" از آن یاد كرده؟ امام فرمود: اسلام است كه وقتی خداوند از بشر بر توحید خویش پیمان می‌گرفت به مؤمن و كافر فرمود: ألست بربكم.
ابن مسكان می‌گوید از امام صادق (ع) پرسیدم گواهی گرفتن كه در آیه "و إذ أخذ ربك من بنی آدم من ذریتهم فأشهدهم علی أنفسهم ألست بربكم قالوا بلی.. . " آمده آیا دیدن حقیقی بوده است؟ فرمود: آری، اما مردم آن را از یاد برده‌اند. ولی اصل آن معرفت را از دست ندادند، و بزودی به یاد خواهند آورد و اگر معرفت هم از دست می‌رفت هیچ كس نمی‌فهمید كه خالق و روزی دهنده‌اش كیست. "
از كنارهم گذاشتن این دو روایت معلوم می‌شود كه فطرت و سرشت خاص انسانی شاهد ربوبیت خداوند نسبت به خویش و گواه تعلق و نیاز خود به پروردگار مهربان و بی‌نیاز است. فطرت سطحی از وجود انسان است كه در محضر خدا حاضر بوده و شاهد جلال و جمال و شكوه و كمال و نور و سرور و علم و قدرت و لطف و رحمت و سایر كمالات اسمائی و جلوه‌های صفات عالی الاهی است. از این جهت گرایش‌هایی از جان آدمی سربركشیده و او را به سوی سرچشمة‌ بی‌كران هستی و كمال هدایت می‌كند.
با تكیه بر این سرمایة معنوی درون و مطالعة فطرت و دنبال كردن آرزوها و خواسته‌هایش می‌توان به اصل هستی و زیبایی و عشق و كمال رسید. كسی كه كتاب فطرت را مطالعه كند به خدا می‌رسد و فطرت هادی درونی و دعوت رسای خداست كه از درون هر انسان برخواسته، او را به سوی مقصد حقیقی و اصل خویش فرامی‌خواند.
طبیعت انسان اما همین تن مادی است كه بیشتر مردم خود را با آن اشتباه می‌گیرند و فراموش می‌كنند كه در حقیقت روح‌اند و هویت اصیل‌شان منوط به فطرت و بعد ملكوتی‌ وجودشان است. طبیعت انسان مقتضیات و نیازهایی دارد كه محدود اند اما در قلب هر انسان شیطانی وجود دارد كه او را می‌فریبد و تمایلات طبیعی را با فریب و تزویر بجای گرایش‌های فطری جا می‌زند و خدایی دروغین و كمال مطلوبی سرابی درست می‌كند. اگر مردم فطرت الاهی خود را نشناسند و مقتضیات آن را با مقتضیات طبیعت بدرستی تشخیص ندهند، از هدایت‌های فطری محروم و در تمنیات طبیعی گرفتار می‌شوند. در این صورت فریفتة اموری خواهد شد كه مطلوب حقیقی و مورد تمنای فطرت نیست.
البته هدایت فطری و دعوت الاهی كه نور او در وجود ماست هیچ گاه خاموش نمی‌شود؛ ولی كسانی كه از پس حجاب طبیعت آن را می‌شنوند و می‌بینند، از ملاقات با حقیقت ناب محروم شده، از كژراهة تمناهای طبیعی برای تحقق خواسته‌های فطری می‌كوشند و خود فریبی معنوی از همین جا آغاز می‌شود. در این وضعیت انسان در پی خواسته‌های طبیعی می‌رود و می‌پندارد كه حقیقت و معنویت را خواهد یافت. یا خواسته‌ها مادی و عادی خود را معنویت و مصداق راستین نیاز فطری خویش می‌انگارد. معنویت‌های نوظهور در راستای تمنای فطری انسان هستند ولی پاسخی مسخ شده به آن می دهند. فطرت شیفتة عاشق شدن و دل بستن است اما معنویت های نوظهور نظیر اشو و كوئیلو عشقی هوسناك و شهوت آلود را پیش نهاد می‌كنند. فطرت ما تشنة مشاهدة عظمت و قهاریت و شكوه و جلال و جبروت، و تجربة هیبت و خشیت در برابر آن است اما مرلین منسون، اریك آدامز، اكسل رز و سایر شاعران و خوانندگان گروه‌های مختلف متال پاسخ آن را با كلیپ ها و موسیقی هولناك، اشعار پرنفرت و طنین‌ها وحشت انگیز و حجم صدای بالا می‌دهد. ما شیدای پرستیدن هستیم ولی سایبابا خود را خدای پرستیدنی و خالق هستی معرفی می كند و كسی كه خدای حقیقی را نشناسد قلبش از شیفتگی به پرستیدن و خضوع كردن تهی نیست، پس بناچار در برابر سای تعظیم می‌كند یا گوساله‌ای ضعیف‌تر از او را می‌پرستد.
علت دیگر پیدایش و گسترش معنویت‌های نوظهور بن‌بست‌ها و شكست‌های فلسفی تمدن جدید است. از عصر روشنگری در مغرب زمین اندیشه‌ای پیدا شد كه بعدها تمام جهان را فراگرفت و آن ایده توانایی بشر در تأمین سعادت و بی نیازی از دین و تعالیم مقدس بود. انسان دورة رنسانس پنداشت كه با سه شعار "عقل"، "طبیعت" و "پیشرفت" می‌تواند بهشت موعود را در زمین بناكند و فریاد استغنا از دین و معنویات و خداوند را در زمین طنین افكن سازد. با گذشت چند قرن و وضعیت فلاكت بار زمین در قرن بیستم و پس از دو جنگ ویران‌گر جهانی و آسیب‌های گسترده محیط زیست به واسطة تكنولوژی و رشد دانش بشری در سه شعار عصر روشنگری تردید جدی پدید آمد، آیا عقل برای فهم هر آنچه كه به سعادت بشر می انجامد كافی است؟ آیا طبیعت تنها حقیقت هستی است و جهانی فراتر از آن وجود ندارد؟ و آیا پیشرفت علمی و مادی می تواند به خوشبختی و كامیابی بشر منجر شود و براستی انسان قرن بیستم از مردمان پنج قرن گذشته از آرامش و رفاه و خوشبختی بیشتری برخوردارند؟
این تردیدها مرحلة نوینی را برای تمدن كنونی بشر ایجاد كرده كه آن را دورة پست مدرن می‌نامند. در این دوران مرز میان مدرن و كهن كمرنگ شده و بشر درمان ناكامی ها و جبران شكست های خود را در میراث كهن بشری از جمله معنویات می‌جوید. روش‌های جادویی سرخ‌پوستی، سنت‌های معنوی شرق نظیر بودیسم و هندوییسم منشأ زایش صدها و هزاران فرقة گوناگون در دنیای امروز است. بطوری كه نویسندگان و اساتید معنویت‌گرا یا رگ و ریشه‌ای هندی دارند مثل راجنیش اشو، كریشنا مورتی و دالایی‌لاما و در غیر این صورت عموماً سفری به هند داشته و دوره‌های را در آنجا دیده‌اند نظیر وین دایر و بعضی بقدری تحت تأثیر قرار گرفته‌اند كه همانند شَكتی گواین اسم خود را عوض كرده و نام الاهه‌ای مؤنث به نام شَكتی را بر خود نهاده است.
در این بین كسانی هستند كه مستقیماً تعالیم كهن معنوی را فراگرفته و ترویج می‌كنند مانند ماهاریشی ماهش استاد T.M و دالایی‌لاما رهبر بوداییان تبت. یا مانند پائول توئیچل (پایه‌گذار اكنكار) از تركیب معنویت‌های كهن و تخیلات خود مكتبی جدید درست می‌كنند. تعالیم لی‌هنگجی كه امروزه با نام فالون‌دافا در دنیا ترویج می‌شود هم تركیبی از بودیسم و تائوئیسم است. فرد دیگری در ایران كه با بخشی از علوم جادویی آشنایی دارد، دست به تلفیق تعالیم مسیحی و اسلامی با آموزه‌های ادیان هندی زده و جریان معنویت‌گرایی به نام رام‌الله به راه انداخته‌ است.
بعضی دیگر نیز دست به ابداع می‌زنند اما به حد یك فرقه یا مكتب جدید نمی‌رسند. مثلاً وین دایر میان انجیل و تعالیم مسیحی از یك سو و سبك خاصی از مدیتیشن كه به ویپاسانا معروف است تركیب ایجاد كرده و روش مراقبه‌ای تازه‌ای را پدید‌ آورده است. به هر ترتیب یكی از زمینه‌ها یا علل پیدایش معنویت‌های نوظهور شكست تمدن معنویت ستیز مدرن و بازگشت انسان معاصر به سنت‌های كهن معنوی است.
علت دیگر این است كه در دهه‌های آخر قرن بیستم بحران‌های روانی و اجتماعی به طور گسترده‌ای دامن گیر بشر شد. در این شرایط راهی جز بازگشت به معنویت و یاد خداوند وجود نداشت كسانی مثل ویكتور فرانكل نشان دادند كه با معنویات می‌توان به از شدت این بحران ها كاست و به سطوح قابل تحملی از رنج روانی رسید. معنویات می‌توانستند فرصتی به بشر دهند كه از مشكلات و تعارضاتی كه زندگی امروزین برای‌شان به بار آورده بود فاصله بگیرند و فارغ شوند و به درون خود پناه ببرند و جهانی دیگر را تجربه كنند و از منبعی معنوی نیرو بگیرند. این نیاز موجب شكل گیری فرقه‌های رنگانگ و گوناگون معنویت‌گرا منجر شد.
معنویت‌های نوظهور با ارائة مدیتیشن‌های گوناگون دقایقی متفاوت را در زندگی انسان مدرن ایجاد می‌كنند ساعاتی كه شخص می‌تواند در خود فرورود، از اندیشه‌های روز مره بیرون بیاید و به امور دیگری مثل روح، جهان نامرئی، دنیای درون، نور و صوت خداوند، رویاها و صورت‌های دیگر واقعیت! بیندیشد. اندیشه‌های كارلوس كاستاندا به وضوح انسان را از واقعیت به دنیای وهم می‌برد و با این تز كه باید صورت دیگر واقعیت را تجربه كرد به گیاهان توهم زا و مواد مخدر رو می‌آورد. علت دیگر ماهیتی سیاسی دارد. در روزگار ما كه كانون‌های وابسته به سرمایه داری ترجیح می‌دهند انسان‌ها به خود نیایند تا هوای عزت و شرافت بر دل‌شان بوزد، به انحراف طبیعت‌گرایانة فطرت بشری دامن زده، می‌كوشند تا راه طبیعت را بسان راه فطرت بیارایند و با هزاران فرقه‌ای كه به نام معنویت و عرفان ساخته و پرداخته‌اند مردم را به حیرت و رنجی مضاعف فروكشند. در حقیقت این ظلم مضاعف و پنهانی است كه به لباس مكر و نیرنگ درآمده و زنجیر استضعاف و بردگی را در روپوشی از حریر معنویت و اطلس عرفان به دست و پای انسان معاصر می‌آورزد.
در دهه 1960 جنبش‌های دانشجویی تمام اروپا و آمریكا را فرا‌گرفت. در این جنبش‌ها جوانانی كه با ارزش‌های سرمایه‌داری و نظام تمدن مدرن راضی نشده، احساس سرخوردگی و ناكامی می‌كردند دست به شورش‌های خیابانی زدند. در گیرودار همین جنبش‌ها بود كه معنویت‌های نوظهور جوانه زد، و مفاهیمی نظیر عشق، تجربه جهان نامرئی، شیطان، ماری جوانا، ال اس دی و غیره وارد فرهنگ جوانان غربی شد.
در همان سال‌ها مراكز تحقیقاتی نظیر مؤسسة تاویستاك در انگلستان و باشگاه پژوهشی روم توانستند گروهی همانند بیتل‌ها را طراحی كنند كه بعدها صدها نمونه از آن برای سرگرم كردن مردم جهان از گوشه كنار سربرآورد. امروز می‌بینیم كه موسیقی راك، هوی متال، بلك متلال و... به عنوان موسیقی اعتراض چگونه جوانان دنیا را انرژی‌زدایی می‌كند و قدرت ایجاد تغییر در دنیا را از آنها می‌گیرد. گروه سپوترا در یكی از ترانه‌هایش می‌خواند:
" .... لجوج از آغاز
فرمانبر از هیچكس، بی‌هیچ دلیل
زندگی حق ماست
چرا از ما دور نمی‌شوی؟
ما بدون فرمان‌دهندگان زندگی می‌كنیم
بدون قوانین و مقررات زندگی می‌كنیم
دیواری را خراب می‌كنیم
كه می‌خواهد ما را درون خود نگه دارد... "
گروه دیگری بنام منووار در ترانة نفرت Hatred از آلبوم سوار بر شكوه اینطور می‌خواند:
" .... نفرت، قدرت من است، زجر و مجازات ـ نفرت و نفرت
با قلبی آكنده از نفرت كه خون تیره در سرتاسر رگ‌هایشان جریان دارد
استخوان‌هایت را خرد می‌كنم، صورتت را له می‌كنم
گوشتت را می‌درم، جسمت را نابود می‌كنم .... "
این ترانه‌های و ترانه‌های دیگری كه همه نوعی قیام علیه نظم موجود و هنجارهای رایج است با فریاد و سرو صدای بلند و حركات تند و یكنواخت اجرا می‌شود‌، كه نتیجة روانی و فیزیولوژیكی آن خستگی جسمانی و فكری و رخوت است. و این در حالی است كه گروه‌هایی مثل رولینگ استون اساساً با قرص‌های توهم‌زا نظیر اكس برنامه‌های خود را اجرا می‌كنند.
تمدن جدید در قرن بیستم وضعیت بسیار ناپایداری را تجربه كرد و طراحان تمدن و نیروهای سلطه‌گر آن تصمیم گرفتند كه نقطة ضعف سلطه‌گری خود را كه روی خرابه‌های معنویت و دین بنا شده بود، به نقطة قوت خود تبدیل كنند. پس به این نتیجه رسیدند كه از معنویت در راستای ترمیم و تقویت استیلای خود بهره‌برداری كنند. برای دست یابی به این هدف معنویت ویژگی‌های بسیار مناسبی داشت. نخست اینكه ابزار جذابی بود كه گویی اقبال عمومی هم با آن موافق می‌شد و دوم اینكه شامل موضوعاتی بود كه تمام ابناء بشر در طول تاریخ و عرض جغرافیا به آن دلبستگی داشتند و می‌توانست زمینه‌ساز مقبولیت سلطه‌ای فرافرهنگی و جهانی باشد.
این راهكار تازه ویژگی جالب سومی هم داشت و آن اینكه در قیاس با گذشتة معنویت ستیز تمدن غرب، تحول و تنوع رضایت بخشی را برای اهالی تمدن غرب ایجاد می‌كرد؛ از این رو به فكر طراحی جریان‌ها و فرقه‌های معنویت‌گرایی افتادند كه در گستره‌ای وسیع و تنوعی جذاب، مردم را برای مدت زیادی سرگرم سازد.
پایه‌های اساسی تحكیم و تداوم سلطه‌گری این است كه سلطه‌گران برنامه‌های مناسب و مؤثری را برای سرگرم سازی سلطه‌پذیران ترتیب دهند، به طوری كه احساس كنند وضعیت سلطه، مطلوب، رضایت‌بخش و قابل تحمل است. اگر سلطه‌گران بتوانند احساس خوبی برای سلطه‌پذیران ایجاد كنند در حقیقت اقتدار خود را تثبیت و پایدار كرده‌اند.
یك علت جزئی‌تر كه می‌توان برای برخی دیگر ذكر كرد استفاده از سحر و جادوست. همانطور كه قوانین كشف شدة فیزیكی در عالم عمل می‌كنند و شما از راه دور می‌توانید صدای دوستان را در آن سر دنیا بشنوید، دستة دیگری از قوانین وجود دارد كه به نوعی در جهان مؤثر اند. برخی از فرقه‌های معنویت‌گرا امروزه از تكنیك‌های سحر و جادو استفاده می‌كنند كه در نفوس ضعیف تأثیر می‌گذارد. اما این فنون در كسانی كه اهل ایمان اند اثری ندارد. نیروی جادوی شیطانی در برابر قدرت معجزه‌گر الهی همانند ریسمان‌های ساحران در برابر معجزة موساست. خداوند در سورة نحل می‌فرماید: "لیس له سلطانٌ علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوكلون" نه تنها كسانی كه از نیروی شیطانی استفاده می‌كنند، حتی خود شیطان هم بر اهل ایمان كه بر پروردگارشان توكل می‌كنند، تسلطی ندارد.
اما به هر روی نیرویی در برخی از كلمات، اشكال و افعال وجود دارد كه اگر با تركیب خاصی و نیز با نیت و صورت ذهنی هماهنگی همراه شوند، منشا اثر خواهند بود. ستارة پنتاگرام كه در بسیاری از فرقه‌‌های شیطان پرستی مورد استفاده قرار می‌گیرد و در حرز شرف الشمس كه از امام علی علیه السلام روایت شده وجود دارد، اگر در زمان و مكان و شرایط خاص رسم شود، تأثیر گذار خواهد بود و بسیاری از كلمات و حروف عربی و عبری به همین ترتیب اثر می‌گذارند. این حروف و نمادها روی سی دی‌ها، لوگوها و حتی بدن و صورت رهبران و پیروان این فرقه‌ها دیده می‌شود، و موجب جذابیت و تأثیر گذاری آنها می‌گردد.
می بینید كه گرایش به خدا فطری است و عرفان های نوظهور از این گرایش فطری برای جذب هوادار استفاده می كنند.